X
تبلیغات
همایون مثنوی

همایون مثنوی

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ...

زنده جاوید

عشق آخر بدنم را به سر دار

 

               کشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:2  توسط لیلا رمضانی  | 

هر روز عاشوراست هر روز

 سلام


كشتي نوح از نينوا حركت كرد و

چندين سال بعد دوباره از بين النهرين عيسي  ان را حركت داد  و2000 سال بعد

محمد از مكه و چند سال بعد

حسين باز از مكه و در تمام اين سالها هر بار كشتي جائي ارام گرفته . كشتي

هنوز در حركت است . هر كس سوار شد برده .قمار زندگي را تمام برده.

حالا نگاه كن زندگيت را كشتي هنوز

در حركت است . تورا ميخواند .سوار شو.

انجا كه منطق از حركت باز ميماند كشتي نوح كشتي نجات حسين

 حركت ميكند

عشق حركت مي كند.اگر عاشقي برده اي .اگر نيستي طلب كن . تنها كشتي نجات عشق

است . حسين تنهاي تنها رفت تا نشان دهد فقط عشق جاودان است.و هست .نيست؟



اگر عاشقي عاشق هر كس يا هر چيز .سوار شده اي .مبارك باشد


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:12  توسط لیلا رمضانی  | 

نامه ای به همسرم

سلام.

خوب اگر از احوال من جویا باشی ملالی نیست جز دوری شما.

 

 انچه که حالا می دانم اینست که تنها چیز قابل پیشبینی  زندگی غیر قابل

 پیشبینی بودن انست.

چه ناگهان به زندگیم باریدی و چه نا گهان ...

دلم برایت تنگ شده رفیق روزهای اقتابی. دلم عجیب برایت تنگ شده.

این قبول نیست .

دل بردی  اما چیزی به گرو ندادی و حالا چیزی ندارم جز اعتمادی که ...

دعا می کنم که ...

میبینی؟ همه جمله ها بی تو نیمه کاره می مانند .

برگرد و نیمه کاره هایم را تمام کن

.مگر  نفس کار ما این نبود که نیمه دیگر هم باشیم؟امروز زیر افتاب به

 سایه ام نگاه کردم .حتی او هم بی تو چیزی کم داشت.

من که همیشه عاشق سفر بودم حالا ...

حالا دیگر بار معبد تنهائی را تنها به دوش کشیدن سخت است. سخت.

راستی من دوستت دارم باور میکنی؟

 

دلم بی جمالت صفائی ندارد          چو بیگانه ای کاشنائی ندارد

 ازین سینه تنگ ترسم خیالت        گریزد که اب و هوائی ندارد

 

.هر چند

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست            می بینمت عبان و دعا می فرستمت.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:51  توسط لیلا رمضانی  | 

دلواپس یک سوال بزرگم

یه جائی خوندم که تا زندگی تموم نشه مرگ نمیاد. فکر می کنم گذر ما به سوی

 این واقعیت مثل تغییر فصل باشه. نشونه هاش رو حتی بوش رو حس میکنی اما تا

 لحظه خاصی نمی بینیش.وقتی یه ادم میمیره کسی که من میشناختم از اندوه

که بگذرم ... من هیچ وقت مرگ رو احساس نکردم. یا احساس نبودن کسی رو که

مرده . خاله من بیمار بود و من تو دوران بیماری نزدیک ترین کسش بودم .فقط با من

حرف میزد.ام اس داشت . وقتی مرد تا لحظه ای که خاک اون گودال رو پر کرد من

روی زمین بند نبودم اما دقیقا از همون لحظه یه اتفاق شگفت افتاد.من پذیرفتم که

دیگه اونو نمیبینم . و دیگه تموم شد. من سر خاکش نمی رم چون می دونم اونجا

نیست به یاد بودش هم نیاز ندارم چون همیشه بامنه .به خاطر نمیارم خاطراتش رو

.یه چیز عجیبه حسیه که نمی تونم توصیفش کنم.انگار خیالم راحت شده که معلق

نیست و همین خوبه.می دونی وقتی یکی میمیره احساس کسی رو دارم که

منتظره ازش امتحان بگیرن .و هر کی امنحانش رو می ده صرف نظر از نتایج به خاطر ا

ینکه از استرس امتحان راحت شده بهش غبطه میخورم .می دونم تنها اتفاقیه که


حتما میافته .و من نمی شناسمش . امیدوارم تا اماده نشدم نیاد.

 اره من برا مرگ استرس دارم .دلشوره .


باز هم از یگانه ممنونم برای فرصتی که پیش آورد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط لیلا رمضانی  | 

مهم

سلام.

می خوام مهمترین آدمهای زندگیمو(البته بعد از خودم) که میشناسمشون برای

خودم فهرست کنم.

 

1. مامانم:مهمترین آدم زندگیمه .مهربون ترین همخونه من. عاشقترین مادری که

میشناسم. بهترین و صمیمی

ترین دوستم.هیچ چیزی نیست که بتونم بگم به اندازه اون دوستش دارم .اصلا

دوست داشتنم در موردش اندازه

نداره. مامان عاشقتم.

 

2.بابام: خیلی اختلاف نظر داریم .فکر میکنم طبیعیه چون بابامه.اما احساسم بهش

خیلی رنگیه.

 

3. علیرضا: عشقولانه ترین برادر دنیاست.من واقعا وقتی نیست دلم براش تنگ


میشه.

 

4.ندا.خواهرم.من عاشقشم.اون دوسم داره.حتما باید روزی یک ساعت با هم حرف


بزنیم.مهم نیست چی می گیم فقط صداشو بشنوم.

 

5.مادر جون : مامان مامانم . صندوقچه اسرارم.خیلی دوسش می دارم. من نوه

اولشم حسابی لوسم می کنه باید بیشتر بهش سر بزنم .


6.سحر: دختر خالمه.عشق شماره یکمه.

 

7.محمد:خدا رو به خاطر اینکه وجود داره شکر می کنم.مهربون منه.

مشعل معبد تنهائیمه.

 

8.مریم.: همبازی بچگی .همکلاسی از بچگی تا دیپلم.

 

9.دائی منصور:به نظر من تنها ادمیه که بلده زندگی کنه.خوشحالم که زنده

مونده.امیدوارم حالا حالا ها عمر کنه.

...

....

....

 

دارم فکر می کنم ببینم دیگه کیه که الان خیلی تو زندگیم مهمه….

 

 

مثل اینکه کس دیگه ای نیست.

 

نتیجه:

1. من خانواده دوستم.

2.من دوستای زیادی ندارم اما همین ها که دارم دوستای خیلی خوبین.

3.من تنها نیستم.

4.من خوشبختم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط لیلا رمضانی  | 

لن ترانی

سلام .


می فرماید:


چو رسی به طور سینا ارنی نگفته بگذر


که نیارزد این تمنا به جواب لن ترانی!!!




خوب تو چی می گی؟ نمی ارزه؟

borage



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:9  توسط لیلا رمضانی  | 

حرف ناگفته

سلام. این ناگفته من به توست.



من همیشه انچه می توانستم بگویم را گفته ام انچه ناگفته مانده ناگفتنی است.


دوست داشتن را میدانم .عاشقی را تا حدودی. اسارت را کشیده ام وچه سنگین بود.


من با دیوانگی همسایه ام.وتنها قانون زندگیم اینست :تا دل چه بگوید.



همچنان در معبد سکوت تنهائیم را سجده می کنم. و تو مشعل معبد تنهائیم شدی.مثل تاریخانه .



یادت هست ؟چه فضائی !! فقط تاریکی شب و مشعلی فروزان کم داشت.



همه ستاره ها به زمین امده اند.



به گمانم دیگر هرگز عاشق کسی نمی شوم اما همه را از لای دریچه معبدم میبینم و دوست دارم.



احساسم دیگر داغ نیست .سرخ نیست . لهیب ندارد.اما مثل موسیقی متن دائما شنیده میشوم.



می شنوی؟



این موسیقی تقدیم به تو  .










+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط لیلا رمضانی  | 

آب شور

سلام.


من تازه معنی تنهائی را فهمیده ام .من مدتی است یعنی یک سالی می شود که هیچ دوست همرازی ندارم


منهای شما.





من در این یک سال حتی لحظه ای احساس تلخ تنهائی را تجربه نکردم. چیزی که قبلا رنگ زمینه


تمام لحظه هایم بود.


بار سنگین غمهای یک تنهای دیگر را نکشیدم چیزی که قبلا دغدغه همه شبهایم بود.از هیچ شادی ای


محروم نشدم چیزی که قبلا غصه دلم بود.خلاصه یک سال است که بدون اینکه کسی همراز من باشد تنها


نیستم.


وفهمیدم تنهائی این نیست که کسی نباشد تنهائی را وقتی تجربه می کنی که دیگران هستند.حس توقعی


است که در حضور انسانی دیگر رنگ می گیرد .و تو بعد از مدتی این احساس را تجربه میکنی که فلانی خیلی


خوب است .من در کنارش خوشحالم .کلی از وجودش لذت می برم. احساس خوبی دارم وقتی با من است


اما اما اما یکی ته دلت ناله میکند که حیف "این او نیست.".


انوقت نا امید میشوی اخر این چندمین نفری است که تو ته دلت می دانی "این او نیست".


بعد احساس تنهائی شکل میگیرد غم بی کسی .جالب است دورو برت پر از ادم های جور و واجور انوقت تو غم

بی کسی داری.


خیلی ها برای رهائی از آن به چیز هائی پناه میبرند .هر کسی چیزی.


یکی کتاب یکی سکس یکی دخانیات و...

خوب اما هیچ کدام نیست .من یاد گرفتم که وقتی ادمها می ایند تنها میشوم.هر چه انها بیشتر میشوند من


تنها تر می شوم.

ادمهای دیگر برای تنهائی مثل اب شورند برای تشنه. هرچه بیشتر می خوری بیشتر عطش داری.


من هستم که در بیکسی همدم دلم شده ام. من به قصه هایش گوش میدهم.

من به غصه هایش گوش میدهم .من برایش آواز می خوانم. من به آوازش گوش میدهم.


من وقت خستگی شانه هایش را میمالم. من در لحظه بزرگ اشک گونه اش را مینوازم .من تکیه گاه دلزدگی

هایش شده ام.

همه را قبلا دوستانم برای دلم انجام می دادند اما او باز هم تنها بود. او مرا می خواست.چون من مسئول دلم


هستم نه دوستم حتی یگانه تزین دوستم . او مرا لازم داشت .و من به دلم قول مردانه دادم که دیگر تا لحظه


مرگم تنهایش نگذارم و او حالا خوشحال است چون راستی راستی کسی را دارد .


مرا



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط لیلا رمضانی  | 

سرودی نو

سلام . تو در زندگی من جایت کجاست ؟ این را از خودم می پرسم نه از تو .چون این منم که تو را گم کرده ام.شاید بهتر است بگویم منم که باعث شده ام نگاهم کدر شود و تو را کم رنگ ببینم . تقصیر من است می دانم . میدانم که گاهی دور میشوم .می دانم که سستی میکنم .می دانم همه را . اما خواهشی دارم و ان اینست گرچه تقصیر از من است اما یک پای ماجرا توئی . این تو هستی که من در مقابلش قصور ورزیده ام.این تو هستی که به سویش دست دراز کرده ام . من الطافت را میدانم . این توئی که مرا از سیاهی ها می رهانی .این توئی که پای من هستی در سفرم .این توئی که همه جا مراقب منی و محافظتم می کنی . من می دانم که تو دوستم داری . می دانم که مهربانیت انتها ندارد. میدانم که گوشه ای از بخشندگیت باران است .ای دانای راز.یا عالم الغیب و الشهود . یا دائم الخیر .یا رحمن .یا قادر علی کل شی ء قدیر. یا نعم المولی و نعم النصیر. تو میدانی ارامش من کجاست . تو میدانی بهترین مکان برای هر کسی کجاست .تو میدانی و من حتی در مورد خودم هم اندکی می دانم. من میدانم چه می خواهم اما نمی دانم کجاست . مرا به سوی ارامشی بران که تو میدانی. وتو میخواهی. برایم ای نعم المولی و نعم النصیر انچنان کن که میخواهم و نمی دانم. توکلت و توسلت الی الله. امین یا رب العالمین سال نو نزدیک است و من از همه در لحظات تحویل سال التماس دعا دارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:19  توسط لیلا رمضانی  | 

سرودی نو

سلام . شبهای زیبائیست وروزهائی افتابی. در اسمان بی کران قلبم پرنده های زیادی پر میزنند.

سفید.سیاه .

من دلم برای زندگی پرپر میزند و کودک شوق در مزرعه سبز قلبم در حال بازیگوشی و پایکوبی است.


قلبم برای شنیدن تو میتپد با اینکه نمی دانم که هستی اما دلم می خواهد اوای دلت را بشنود.مهم

نیست که

هستی کجا هستی با که هستی .اگر گلها برایت معنی دارند اگر عشق را با عطش مینوشی


وطعمش را برای

دیگری تعریف میکنی اگر دنیا با همه بالا وپائینهایش برایت نشانه مهربانی خداست یا اگر هیچ کدام

اینها نیست

حتی اگر فقط زنده ای با دلم بگو .قلبم برای شنیدن صدای ادمها بی تاب است.



هنوز در معبد سکوت تنهائیم را سجده میکنم .چه حس زیبائیست تنهائی .تنهائی من خالی نیست

سیاه نیست .

مملو از نور است و طاقت سایه را ندارد.


به دیدنم بیا ونگران سایه ات نباش . سایه ها خود میدانند از دیوار تنهائی رنگینم نمی گذرند.

photo

عکس از هنرمند عزیز :محمد رضا گودرزی
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:24  توسط لیلا رمضانی  |